الشيخ البهائي العاملي

13

كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهاء الدين محمد العاملي ( فارسى )

بر همين منوال حالش ميگذشت * نامدى زان كوه هرگز سوى دشت از قضا يك شب نيامد آن رغيف « 1 » * شد ز جوع آن پارسا زار و نحيف كرد مغرب را ادا وانگه عشاء « 2 » * دل پر از وسواس در فكر عشاء « 3 » بسكه بود از بهر قوتش اضطراب * نه عبادت كرد عابد شب ، نه خواب صبح چون شد زان مقام دلپذير * بهر قوتى آمد آن عابد به زير 180 بود يك قريه بقرب آن جبل * اهل آن قريه همه گبر و دغل عابد آمد بر در گبرى ستاد * گبر او را يك دو نان جو بداد بستد آن نان را و شكر او بگفت * وز وصول طعمه‌اش خاطر شكفت كرد آهنگ مقام خود دلير * تا كند افطار ز آن خبز شعير « 4 » در سراى گبر بد گرگين سگى * مانده از جوع استخوانى و رگى پيش او گر خط « 5 » پرگارى كشى * شكل نان بيند بميرد از خوشى بر زبان گر بگذرد لفظ خبر * خبز پندارد رود هوشش ز سر كلب در دنبال « 6 » عابد بو گرفت * آمدش دنبال و رخت او گرفت ز آن دو نان عابد يكى پيشش فكند * پس روان شد تا نيابد زو گزند سگ بخورد آن نان وز پى آمدش * تا مگر بار دگر آزاردش 190 عابد آن نان « 7 » دگر دادش روان « 8 » تا كه از آزار او يابد امان

--> ( 1 ) - رغيف ( بفتح راء و كسر غين ) گرده نان ( 2 ) - بكسر عين از مغرب تا نيمه شب ( 3 ) - بفتح عين شام - غذاى شب ( 4 ) - خبز شعير - نان جو ( 5 ) - نخ : شكل ( 6 ) - نخ : دنبال ( 7 ) - نخ : قرص ( 8 ) - نخ : تا كه باشد از عذابش در امان